تبليغاتX
سلام





Powered by WebGozar

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 18:46  توسط محمد  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

سلام مرضيه جان . اين متن رو وقتي دارم مينويسم كه فكر كنم خواب باشي . ديشب وقتي با تو خداحافظي كردم رفتم پيش يكي از دوستام . دوستي كه تو زندگيم خيلي بهش اعتماد دارم با اينكه از من خيلي بزرگتره ولي جزو كسايي بود كه باعث شد مسير زندگي من عوض بشه. ديشب چند ساعت با اون در مورد تو ورابطمون حرف زدم. خيلي چيزا گفتم و اون هم خيلي چيزا رو به من گفت . خواهرم ، تو اين مدت به خيلي چيزا فكر كردم به تو به خودم به آينده اين رابطمون به اينكه آخرش چي ميشه؟ اون دوستم به من گفت هرچي بيشتر بموني باعث ميشي اون بيشتر از نظر روحي اذيت بشه . در مورد تو و خودم خيلي صحبت كرد كاش اونجا بودي و ميشنويدي . من خيلي در مورد تو فكر كردم اما مرضيه جان ديشب به من گفتي كه بزار باز برم تو تنهايي خودم ، اما چرا بري تو تنهايي چرا فكر ميكني زندگي يعني يعني غم و غصه چرا فكر ميكني اگه كسي رو دوست داري حتما بايد كنارت زندگي كنه، چرا نميخواي عاشقانه زندگي كني چرا فكر ميكني عشق يعني اين كه شب تا روز آهنگ گوش كردن و گريه كردن ، ميدوني چرا ديشب بهت گفتم موقع فكر كردن آهنگي گوش نكن به خاطر اين كه نزاري اون آهنگها در تصميم گيريت شريك بشن. اون آهنگ ها براي كسايي هست كه عشق رو تجربه نكردن نه براي تو كه سر و پا عشقي، براي تو كه عشق جلوت كم مياره، خواهر گلم تو به من گفتي از مرضيه چيزي باقي نمونده وشايد ديگه زنده نباشه ، ولي عزيزدلم چرا اين طوري به عشق نگاه ميكني ، چرا نميزاري عشق به زندگيت شور بده، چرا نميزاري زندگيت مستانه باشه . چرا نميخواي عشق تو رو به خدا برسونه اين كه آأم بره كنج اتاقش بشينه و دائما غم بخوره و غصه بخوره اين اسمش عشق نيست . ميدونم كه تو هم دائما غم و غصه ميخوري ولي غم و غصه كي و چي ؟ بزار عشق مثل خون بياد تو رگات اون وقت ميبيني كه اون جوري كه تو به زندگي نگاه ميكردي نيست اون وقت ميفهمي كه عشق معنيش اين نيست كه دائما يه فكرايي اذيتت كنه ، معنيش اين نيست كه در تنهايي زندگي كني. با عشق زندگي نكن عاشقانه زندگي كن. عاشقانه زندگي كردن خيلي قشنگه ، نميدون چه جوري بهت بگم نا بفهمي عشق غم نمياره پس چرا غم ميخوري؟ عشق تنهايي نمياره پس چرا ميخواي بري تنها بشي؟ من ديشب خيلي در مورد تو فكر كردم ما بايد از هم فاصله بگيريم ، موندن بيشتر من فقط باعث ميشه اني رابطه خراب تر بشه . اون دوستم بهم گفت به آينده فكركردي . گلم اينو بدون كه هرچي ما جلوتر بريم بيشتر رابطمون خراب مبشه . اون دوستم بهم گفت : محمد فكر ميكني اگه بيشتر بموني ميتوني به اون دختر كمك كني، فكر ميكني اين جوري باعث شدي كه غم و غصش كم بشه ؟ بهم گفت هرچي بيشتر بموني بيشتر باعث ميشي كه اون غم و غصه بخوره . نميدونم تو به چي فكر ميكني ، ديشب بهم گفتي اگه دستم به عسل زندگيت برسه خفش ميكني ولي اينو بدون كه من عسلي تو زندگيم ندارم كه تو بخواي خفش كني. نميدونم شايد فكر ميكني من تو زندگيم كسه ديگري رو دوست دارم، نه من كسه ديگري رو دوست ندارم .

ولي آبجي من اينو بدون كه به همون خدايي كه ميگن تنهاست قسم ميخورم كه چون دوستت دارم ميخوام برم.

ميدونم تحملش براي من و تو سخته ولي مطمئن باش اين سختي به مرور زمان كم ميشه .

كاش ميدونستي نوشتن اين چيزا چقدر برام سخته . كاش ميدونستي اگه تو در تنهاييت رنج ميكشي من بيشتر رنج ميكشم . كاش ميدونستي چون دوستت دارم ميگم از هم فاصله بگيريم ، گذشت زمان باعث ميشه تو آروم تر بشي كمك ميكنه كه اين غصه هارو فراموش كني . تنهايي درسته سخته ولي وقتي سخته كه آدم تنها باشه ولي تو كه تنها نيستي . چطور ممكنه يكي به تو فكر كنه و تو باز تنها باشي .

مرضيه جان تموم اون نوشته هاي بالا رو برات گفتم كه بدوني عشق در زندگي شور مي انداره نه غم و غصه براي كساني هست كه نميدونن خدا يعني چي نميدونن گريه كردن يعني چي نميدونن چه حالي ميده محرم مست بشي  . ولي تو همه اينا رو داري همه اينا رو ميدوني چيه . مرضيه جان مطمئن باش تو خواهر من مي موني چه باور كني چه باور نكني و اينو بدون اگه هم ديگرو دوست داريم بايد از هم فاصله بگيريم .

باز هم ميگم عشق تنهايي نمياره ، عشق غم و غصه نمياره ، اينا حاصل عشق نيست پس نزار زندگيت رو تنهايي پر كنه . نميدونم شايد خدا خواست كه من تورو از پوچي تنهايي در بيارم ولي بقيش با خودت باشه .

حالا نوبت خودته كه عاشقانه زندگي كني . اگه بخواي باز برگردي به اون دوران پوچي بدون عشق هنوز تو زندگيت وارد نشده . بزار اين عشقت تو رو بسازه نه اين كه خرابت كنه . ببين مرضيه من اسم اون دوران تنهايي رو گذاشتم دوران پوچي . ولي حالا كه فهميدي عشق يعني چي پس عاشقانه زندگي كن . عاشقانه زندگي كردن به اين معني نيست كه دائما به طرف مقابل فكر كني ، نه اين زندگي عاشقانه نيست .

ميخوام يه داستان برات بگم : يه روز يه جووني عاشق دختر يه پادشاه ميشه ،‌طوري كه ديگه خورد و خوراك نداره . هر روز عاشق تر ميشده تا اينكه يه روز ميرسه به وزير اون پادشاه و ميگه من عاشق دختر شاه شدم چيكار كنم كه اون دخترشو به من بده : وزير هم ميگه شاه از آدماي مومن خيلي خوشش مياد ،برو يك جايي عبادت كن من هم به بهونه ايي شاه رو ميارم اونجا تا تورو ببينه و از تو خوشش بياد  و دخترشو به تو بده .

اون جوونه قبول كرد و رفت اما وزير يادش رفت كه پادشاه رو بياره . مدت ها گذاشت . يه روز كه شاه به همراه وزيرش داشتن راه ميرفتن يك دفعه اون جونو ميبينن در حال عبادت و نماز . وزير هم يادش مياد و به پادشاه ميگه اين جوون خيلي مونه و.. پادشاه صبر ميكنه تا نماز اون جوونه تموم بشه اما وقتي نمازش تموم ميشه سريع باز الله اكبر ميگه ويه نماز ديگه رو شروع ميكنه ولي ايندفعه وقتي نمازش تموم ميشه وزير سريع دست پسر رو ميگره و ميگه، مگه تو نگفتي دختر پادشاه رو ميخواي چرا پس حالا حرفتو نميزني ،‌ميدوني جوونه چي گفت، جوونه گفت من ليلي ام رو پيدا كردم . آره اون عشق بهونه ايي بود كه به خدا برسه .

مرضيه جان خدا خواست با اين عشق بهت بگه كه گمشده تو منم يعني خدا نه اين آدما . خدا اين عشق رو وسيله ايي برات قرار داد تا به خدا برسي نه اينكه بري باز تو اون پوچي . پس عاشقانه زندگي كن. يا علي

بدون من تولدت رو يادم نميره.

هميشه دوستدار تو : محمد

هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق   ثبت است بر جريده عالم دوام ما

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 7:58  توسط محمد  |